توام
بر تمام قبر های این شهر
بوسه بزن
شاید به یاد بیاوری
کجا مرا جا گذاشتی...
من در تنها ترین قبر این شهر خفته ام
صدای کلاغها را می شنوی؟
دارند برایم فاتحه می خوانند.....!!
![]()
است از مرام روزگار
گشتم و نیافتم ردپایی از بهار
عشق من بزرگ بود رنگ بیکرانگی
حال مانده زین همه نفرتی به یادگار
خواستم که عشق را در تو جستجو کنم
حیف اشتباه بود ..تو و عشق را چکار ؟
حیف پرگشودنم حیف بالهای من
ذره ای هوا نداشت آسمان آن دیار ا
زود باش هر چه زود پاسخ مرا بده ؟
عشق با چه عینی است ؟ چهره نقابدار
هر طرف که میروم جز شبی سیاه نیست
یک دروغ ... یک کلاغ .... قیل و قال .... غار وغار





برچسب:
نویسنده: esi